تبليغاتX
مهدآبی


سوال این است:محرم چیست؟

هر که را پرسیدم انچه را که در محرم رخ داد را گفت و نه بر محرم.

و انکه را محرم را بیش از این خواست پاسخی نبود.

و انگاه مدعیان او را ملهد نامیدند و انگاه باز بر مظلومیت حسین گریستند.

پیش خود گفتم شاید محرم همین است و بس ...

و باران چشمان من نیز ، شروع به باریدن کرد....نقطه سر خط.

نوشته شده توسط مهدی صادقی در سه شنبه 1 دی1388 ساعت | لینک ثابت |


نمی دانم یسار به کجا می روند و نمی روم همراهشان

و صدالبته ....نخواهم گفت که پیش نروند

چراکه نرفتنشان پیش آمدن یمین را به همراه خواهد داشت

ولی این چنین رفتن را پیش رفتن نمی دانم

چرا که بدان فکرم که یمین راه را غلط می روند و یسار غلط راه می روند

هردو بد است....یکی بد و دیگری بدتر.....


وامروز....

ای آنکه خود را سبز میدانی...بایست....

نگاهی بر انچه را که راه سبز پیموده بیانداز....و آنگاه راه خود را از سر گیر....

همین درنگ کوتاه کافیست که بدان برسی که،بایستی راهت راادامه دهی ولی بارنگی دگر...نقطه سر خط

نوشته شده توسط مهدی صادقی در شنبه 21 آذر1388 ساعت | لینک ثابت |

يادم مي آید روزه ای که "کله گنجشک" نام نهادنش را به سر می رساندم و پيش خود در آن فکر بودم که اینک من چقدر خوبم!

يادم مي آید در صف مدرسه به خاطرسوالي كه ندانستن جوابش نشاني ازپاكي و سادگيست به من خنديدند.

يادم مي آید هرگز سرم به درد نمي آمد ،ولي برای آنكه خود را همچو بزرگان نشان دهم ندای سری به درد آمده را سر می دادم.

يادم مياید كمي كه بيشتر دانستم گفتم خدا كجاست؟


و امروز....

امروز صبح جلوي آينه بودم....

امروز چند تار مويي سپيد بر سر دارم.

امروز نماز و روزه ام اختیاریست اجباري.

امروز مي خواهم دگر سرم به درد نآید ولي گویی دگر نمي شود.

امروز بسيار چيزهايي ميدانم و ديده ام كه دانستن و ديدنشان پاكي و معصوميت را از من گرفته اند.

گویی راست گفت:"که امروز سادگی پاک ترین خطای دنیاست...."



البته این را هم بدان،که تنها چند روزی بیشتراز بزرگ شدنم نمی گذرد

آخر....

تنها چندروزی است که دیگران مرا دیوانه خطاب میکنند.

 

نوشته شده توسط مهدی صادقی در پنجشنبه 5 آذر1388 ساعت | لینک ثابت |

بعضی وقت ها تصاویر حرف بیشتری برای گفتن دارند.

اجباریست اختیاری

بازیچه ایست جدی

رسیدنیست به نارسیدنی ها

جدی گرفتن شوخی ها و

فهمیدن نامفهومی ها....شایدم

ترک خواستنی ها و خواستن نخواستنی ها.

پرت و پلا میگویم!؟

شاید راست گویی

باشد .... هر چه تومیگویی همان باشد

ولی این بار نیز مانند همیشه مکررات تکرار شد.


نه....

گویی بازی همچنان ادامه دارد و

من همچنان بازیگرم تا بازیگردان!

نوشته شده توسط مهدی صادقی در یکشنبه 17 آبان1388 ساعت | لینک ثابت |

 

منتظرش بودم که بیاید

ولی خانه به هم ریخته بود

پیش خود گفتم که هنوز بسیار وقت است تا که بیاید

پس همچنان منتظرش ماندم...

 

صدای قدم هایش نزدیک بود ولی تنها صدایش را می شنیدم

نزدیک و نزدیک تر شد ولی همچنان تنها صدایش را می شنیدم

 ناگهان....

صدای تق تق در چوبی به گوش رسید

حس غریبی بر من چیره گشت....اخر خانه به هم ریخته بود!

بهت مرا فرا گرفت...

آخر او کلید داشت پس چرا در را میکوبید!

در بازشد و مثله همیشه بدون اجازه وارد شد

وباز مثله همیشه من شادمان تر از همیشه به استقبالش رفتم

ولی همچنان خانه به هم ریخته بود و این به هم ریختگی در چهره ام موج میزد

پیش خود گفتم خانه ام را میسازم...همچو قبل که چنین کرده بودم

با این گفتار اندکی از بر هم ریختگی چهره ام شسته شد

ولی آینه چیز دیگری از چهره ام را میسرود....وچهره چهره من نبود!

 ولی پیش خود گفتم که من منم...پس به خود باز میگردم

 

همیشه آمدنی خانه ی من خانه دوستان من هم سری میزد

این بار به او گفتم که من هم با تو میایم

اخر می خواستم که ببینم دیگران چگونه خانه شان را برای استقبال از او مهیا ساخته اند

با او رفتم.....

در راه ترنم باران شروع به باریدن کرد و من از اینکه در حال شسته شدن بودم خرسند بودم

زود رسیدیم...اخر خانه دوستان چند صباحی انورتر بود

تا که دیدم خانه شان چه آباد است به او گفتم من به خانه باز میگردم...اخر خانه ام به هم ریخته بود

او هم به من گفت من هم دیگر به آن خانه ی به هم ریخته باز نمیگردم مگر.......

 

در راه بازگشت دیگر باران نمی بارید

دانه های درشت تگرگ بر سرم فرو می ریختند

و اینک همچنان من در راه بازگشت به خانه ام

و در آرزوی پاییزم

در آرزوی باران پاییزی

در آرزوی باران در غروب پاییزی

دعایم کنید تا بدان برسم....همین!

 شرح حالی کوتاه از تداوم سردرگمی هایم

نوشته شده توسط مهدی صادقی در چهارشنبه 15 مهر1388 ساعت | لینک ثابت |
 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس